گاهی با خودم میگویم چگونه گذشت
آن همه اشتباه
اینجایی که من ایستاده ام جایگاه من نبود!
در یک چشم بهم زدن تمام رویای من ویران شد...
حالا من ماندم و یک گذشته و حسرتی که بر دلم مانده
جایی برای جبران هست؟
فقط یک روزنه مانده پسرک دیوانه!
اینم از دست میدی؟
نه! محکم تر از همیشه با اراده ای آهنین به اش می چسبم!
در یک آن عاشقت شدم!
خیلی پیش از این
من همانم که مثل سایه نه به دنبال تو
در کنار تو بودم!
من همانم که جهانگرد تو نه!
گرد جهان تو بودم!
هیچ کدام را ندیدی...
چشمانت فقط آن سراب زیبایی را می دید که پیش رویت بود
ولی گنجشکک اشی مشی...
آخرش لب بوم دل ما نشستی
......
پ.ن: چند روزی اصفهان بودم