![]() |
![]() |
![]() |
دوشنبه 4 دی ماه سال 1385
دوست خوبم هاله منو به یک بازی دعوت کرده که من باید 5تا از خصوصیات خودم و بگم و بعد از 5تا از دوستام بخوام که اونا هم این بازی رو انجام بدن:
*تصمیم گرفتن در کمتر از 5 ثانیه! و بعد پشیمون شدن...
*سیگار کشیدن به شدت هرچه تمامتر! بعضی روزا به دو پاکت هم میرسه...
*وقتی اعصابم بهم میریزه کسی نباید اطرافم آفتابی بشه! وگرنه...
*همیشه با یک دست چندتا هندوانه بلند میکنم! که همیشه...
*(اینو اصلا نمیگم!)...
......
دوستای من:
جمعه 1 دی ماه سال 1385
بازم یه خبر بد دیگه!
مهراب پسر دایی عزیزم من کاری از دستم ساخته نیست جز اینکه فقط
دعا کنم تا خوب خوب بشی...

(پسر دایی من که سرباز نیروهای امداد آمریکایی توی
عراق بود به شدت زخمی شده و الان اصلا حال خوبی نداره و هر دو
پاهاش سیاه شده...)
خدای من به مامانم چی بگم؟؟؟
اون فقط بیست سال داره...


